پربیننده ترین

چشم های زن، تر است و نمی تواند حرف بزند. خودش را مادر شهید حاجی زهرایی معرفی می کند. فرزند این مادر در عملیات کربلای 4 شهید شده است. او می گوید: فرزندم 13 سال داشت که به جبهه آمد و پس از 11 سال، استخوان هایش را برایم هدیه آورند.

کد خبر: ۸۰۲۶
تاریخ انتشار: جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۱۲:۴۶

به گزارش بیان روز به نقل از سفیر افلاک،اروندکنار، حال و هوای غریبی دارد. هر کسی در گوشه ای ایستاده است و نگاهش به سمت نی های اروند و غربت این منطقه است. از میان نی ها و اروند و خاکریزها رد می شوم. زنی از دور، سرش را لای چادرش برده است. دلم نمی خواهد گوشنه نشینی اش را بر هم بزنم؛ اما می زنم!

سفر به مناطق عملیاتی/ راهیان نور/ سفیر افلاک

چشم های زن، تر است و نمی تواند حرف بزند. خودش را مادر شهید حاجی زهرایی معرفی می کند. فرزند این مادر در عملیات کربلای 4 شهید شده است. او می گوید: فرزندم 13 سال داشت که به جبهه آمد و پس از 11 سال، استخوان هایش را برایم هدیه آورند.

زن خودش را لای چادرش پنهان می کند. دلش برای فرزندش پر می زند. این مادر شهید، اهل کازرون است و می گوید فرزندم بوی خدا می داد.

از زن و گریه ها و دلش دور می شوم. نیزارهای اروند، شرحه شرحه از فراق حکایت می کند. از شهیدانی که راوی می گوید میان نی ها به وصل خویش رسیده اند.

سفر به مناطق عملیاتی/ راهیان نور/ سفیر افلاک

تجسم آن روزها برای تو سخت است. روزهایی که «درد اشتیاق» دارد و «نوای نخوت و ناموس» است. راوی از شهید شدن آر پی چی زن گردان شان می گوید: آر پی چی زن ِ گردان ما، نشانه اش خطا نمی رفت. هر بار که به سمت هدف های دشمن شلیک می کرد؛ فریاد الله اکبر بلند می شد.

راوی به موج برخاسته از شلیک گلوله ی آر پی چی اشاره و ادامه می دهد: صدای شلیک آر پی چی کرکننده است. آر پی چی زن گردان ما بعد از پرتاب چند گلوله به زمین افتاد.

این راوی می گوید: وقتی به بالای سرش رسیدم؛ خون از تمام بدن و حتا از چشمانش جاری شده بود. هر چه دقت کردم؛ اثر هیچ گلوله ای را در بدنش ندیدم. کمی بعد فهمیدم؛ آر پی چی زنِ گردان ما از شدت موج و پرتاب گلوله های آر پی جی، شهید شده است.

حالا از شدت انفجارها خبری نیست. آر پی جی زن ها، فرمانده ها، سنگرها و عملیات ها با زبان ماکت و در گوشه ی شرقی اروندرود با تو سخن می گویند.

سفر به منطق عملیاتی/ راهیان نور/ سفیر افلاک

این ماکت در محل یادمان شهدای والفجر 8 و آرامگاه هشت شهید گمنام می باشد.

سفر به منطق عملیاتی/ راهیان نور/ سفیر افلاک

سفر به مناطق عملیاتی/ راهیان نور/ سفیر افلاک

سفر به مناطق عملیاتی/ راهیان نور/ سفیر افلاک

سفر به منطق عملیاتی/ راهیان نور/ سفیر افلاک

یادمان شهدای والفجر 8 دارای پنج غرفه شامل عكس، ماكت عمليات والفجر 8 ( در ابعاد هفت در هشت متر) سنگر بازسازی شده ی فرماندهی، غواصان عمليات و جهاد سازندگی است.

میان سیم خاردارهای ماکت، کودکی شمعی را روشن کرده است. نگاهش میان نور است و شمعی که روشن کرده. این کودک، کلاس دوم ابتدایی و اهل قم است. علی قوی فکر با دست های کوچکش به پابوس شهدا آمده است. او می گوید: در مناطق عملیاتی، جنگ سخت بوده است.

این کودک خردسال، نیروهای عراقی را نامرد می داند و ادامه می دهد: عراقی ها با بمباران شیمیایی خیلی از کودکان را شهید کردند.

علی میان نوای قرآن که در حال پخش شدن است؛ سکوت می کند. قرآن که تمام می شود؛ نگاه علی روی شمع می ایستد. دستش نور را و شمع را طواف می کند.

سفر به منطق عملیاتی/ راهیان نور/ سفیر افلاک

این خردسال، رزم رزمندگان جنگ را بیخودی نمی داند و می گوید: باید سنگر و کلی سلاح داشته باشی تا بتوانی از سرزمینت دفاع کنی.

علی به زحمت سربازان در زمان جنگ اشاره می کند و ادامه می دهد: آن ها خیلی زحمت کشیدند و هر کسی که جنازه اش پیدا نشده؛ یعنی زحمت زیادتری کشیده است.

با علی و درک بزرگ و دست های خردسالش خداحافظی می کنم. در این جا، حتا کودکان هم به شعور می رسند و می توانند معنای سرزمین و دفاع از میهن را بخش کنند.

ساحل و اسکله های اروند، میقات جوانان این سرزمین شده است. جواد رهبر از شهرستان چابهار آمده است. چفیه اش در باد تکان می خورد. جواد می گوید: این جا آمده ام تا درد آن سال ها را احساس کنم.

سفر به منطق عملیاتی/ راهیان نور/ سفیر افلاک

او می گوید: آدم در این جا به فکر می رسد. جواد، مسافت سیستان و بلوچستان به سمت جنوب را دو شبانه روز می داند و ادامه می دهد: چهل ساعت در راه بودم تا برای پنجمین بار، هوای این منطقه را زیارت کنم.

دوستان جواد، دور او حلقه می زنند و با او عکس یادگیری می گیرند. قاب دوربین من، میزبان سیستان و بلوچستان می شود.

سفر به منطق عملیاتی/ راهیان نور/ سفیر افلاک

کمی آن طرف تر از جواد و دوستانش، گریه های یکی از راوی ها بلند است. این راوی شهدا را بهترین رفقای ما می داند و می گوید: ما آن ها را از یاد برده ایم.

راوی، فرمانده است و درجه های نظامی اش مانع از آن نمی شود که یاد آن روزها را زنده نکند. این راوی در جواب معرفی خود می گوید: من کی باشم؟ شهدا را معرفی کنید.

سفر به منطق عملیاتی/ راهیان نور/ سفیر افلاک

با جواب این فرمانده که هشت سال را در جبهه ها گذرانده است؛ سکوت می کنم. فرمانده، هم بی سیم چی و هم غواص بوده است و نبردها و عملیات ها را به چشم خود دیده است. حالا تمام جنگ در فرمانده، خلاصه شده است.

فرمانده می گوید: از سال 72 راوی مناطق عملیاتی هستم. این راوی، شهدا را مظلوم می داند و ادامه می دهد: پشت شهدا را خالی نگذارید.

فرمانده با هر بار روایتِ خود گریه می کند. روایت ها و گریه های او را جوانان، بوسه می زنند.

سفر به منطق عملیاتی/ راهیان نور/ سفیر افلاک

راهیان نور، فرمانده و کودک خردسال نمی شناسد. مادران هم با کودکان خردسالشان به این مناطق آمده اند.

فاطمه سیفی، مادر است و اهل شهرستان کوهدشت. او همراه با کودک سه ساله اش به مناطق عملیاتی آمده است. پرچم های «یا فاطمه الزهرا» این مادر را به یاد شهدا و آمیختن روح آن ها با اها بیت می اندازد.

سفر به منطق عملیاتی/ راهیان نور/ سفیر افلاک

از این مادر می پرسم با یک کودک سه ساله، سفر سخت نبود؟ مادر، کودکش را در آغوش می گیرد و می گوید: البته که با یک کودک، سفر سخت است؛ اما شهدا در این جا حضور دارند. کودک من، نشانی شهدا را باید یاد بگیرد.

سفر به منطق عملیاتی/ راهیان نور/ سفیر افلاک

نشانی شهدا را می توان در اروندکنار یافت. میان نیزارها و درخت های به طواف رفته. «این جا قطعه ای از بهشت است.»

گزارش و عکس: فاطمه نیازی

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: