پربیننده ترین

عزادارها مادر را با سلام و صلوات تکریم می‌کنند. هر کدام که عباس را می‌شناسند، دستی از شُکر روی شانه‌هایش می‌زنند،ارادتمندان در کربلا عشق حسینی نذر می کنند.

کد خبر: ۲۱۱۲۸
تاریخ انتشار: چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۴۹
به گزارش  بیان روز،صدای سنج و دسته‎جات عزاداری، پیش از خورشید، پیرزن را به داخل حیاط کشانده. با هر نوای سنج، دست‎هایش روی سینه می‎رود. «یا حسین» می‎گوید. با هر لب تکان دادن، انگشت‌هایش را توی هوا می‌چرخاند. درخشش ذره‌ذره‌ طلوع خورشید در چشم‌هایش می‌رود. اعتنا نمی‌کند. تمام سال را به انتظار امروز لحظه‌شماری کرده. حالا آن‌روز آمده. باید هر چه زودتر بساطِ نذری را پهن کند.
چادرش را می‌پیچاند دور کمر. دیگ‌های سیاه را جابجا می‌کند. نمی‌تواند. ته‌لبخندی حواله‌ی آسمان می‌دهد:«پیر شدم.» خمیده‌ی کمرش را راست می‌کند. بند انگشت‌هایش را به هم می‌فشارد. دیگ‌های بزرگ، تلوتلوخوران روی هیزم‌های نیمه‌سوز جا خوش می‌کند. چادرِ اندوده به خاکستر را می‌تکاند. نفسِ بریده‌بریده‌اش را ول می‌کند توی هوا.
همین پارسال تنها فرزندش گوشه‌نشین خانه شده بود. جوانی‌اش خم از سرطان. روزگار پیرزن سیاه شد. نه آب از گلو پایین می‌رفت و نه شب به سپیده می‌رسید. دلش پیچید دورِ حرم شش گوشه‌ی «حسین». سلامتیِ ستونِ زندگی‌اش را نذر کرد. هنوز چندماهی نگذشته بود که فرزند شفا گرفت. خانه روشن شد. حالا برای چشم‌روشنی، میزبانِ اربعین شده است.
فرزندش که به‌سلامت می‌شود، می‌رود پیِ کار. پیِ یک لقمه نان. از وقتی پدر از دنیا رفته، تکیه‌گاهِ خانه‌ی کاه‌گِلی شده و همدم چشم‌های چروکیده‌ی مادر. پیرزن، دست‌ها را بر زمین قفل می‌کند، بلند می‌شود.
 
به ساعت، نگاه. همین وقت‌هاست که ردِ «عباس»، فرزندش، مونسِ زندگیِ داشته و نداشته‌اش پیدا شود. نگاه می‌اندازد روی چارچوب زنگ‌زده‌ی در.

شب گذشته پسرش گفته بود خودش را به بساطِ مادرمی‌رساند. حالا دل توی چشم‌های پیرزن، آشوب است. طاقتِ دیررسیدن چشم و چراغ خانه‌اش را ندارد. با صدایی که از عمق هفتادسالگی‌اش برمی‌خیزد، لب‌های گریخته را وا می‌کند:«مادر، دورت بگردد.»

دیگ‌های سیاه، قُل‌قل ُمی‌کند. برنج‌های خیسانده از دست‌های تکیده‌اش در آب جوشیده دانه‌دانه می‌شود. در دل پیرزن، انگار رخت‌های هزارسال سیاه را شسته باشند، شوق دارد.
 
شوقِ شفا. صدای دسته‌جات عزاداری نزدیک‌تر شده. هنوز تا ظهر وقت ندارد. بساط نذری، گُل از چشم‌های زن می‎دزدد و دل از سال‌های ریخته‌اش.
صدای در می‌آید. انبوه و درهم. سراسیمه و دل‌آشوب به جلوی در رسیده است.
 
در را که باز می‌کند، قامت فرزند آفتاب می‌شود در قلبِ مادر. قربان صدقه‌ی قدوبالایش می‌رود. می‌بویدش. می‌بوسدش، جان‌به‌جان، دم‌به‌دم. عباس، نرسیده به سروقتِ بساط می‌رود.
 
لباس وصله‌دارش را می‌اندازد روی طناب کنار دیوار. دست‌هایش میان دیگ‌ها دور و نزدیک می‌شود.
 
 
مادر، مثل حبه‌ی انگور روی سکو خم شده. زُل‌ زده به قهوه‌ای چشم‌های فرزند. گوشه‌ی لب از لبخند نیم‌باز شده. خورشید به وسط آسمان رسیده. اذان را گفته‌اند. دسته‌دسته عزادارها به خانه‌ی پیرزن آمده. به استقبال می‌رود:«خوش آمدید. خوش آمدید. خانه‌مان را نورانی کردید.خاک پای عزادارِ حسین، روی سرم، جا دارد.»
 
عباس و مادر، دل توی دل ندارند. چه کسی فکرش را می‌کرد آن‌همه ناله‌ها، شب نخوابیدن‌ها، یتیمی‌های بی نان و بی سایه‌ی سر و چشم‌های اندوه پیرزن، حالا رسیده باشد چونان نارسی‌ها‌‌ی سرآمده از هُرم تابستان.

بساط نذری که تمام می‌شود، زیارت عاشورا خوانده شده است. عزادارها از خانه‌ی پیرزن بیرون زده. توی خیابان دوباره صدای سنج می‌آید و سینه زدن‌ها.

پیرزن، دست سایبان چشم کرده. زن همسایه را به عباس نشان می‌دهد. زن نزدیک آمده، جلوی خانه‌ی پیرزن. به استقبال می‌رود. دست‌ها دور سرها حلقه می‌شود. زن همسایه به خانه آمده. می رود سروقتِ بساط نذری. توی چشم‌هایش اشک، سُره می‌شود:«یا ارباب! ۳۲ سال گذشت و هنوز خبری از جگرگوشه‌ام نشده. جنگ که خاطره شده، شهید گمنامم را از تو می‌خواهم. جگرم داغ شده، آتش می‌زند.»
چشم‌های عباس و مادر آمیخته می‌شود توی آسمان. نذر می‌شود. در دلِ مادر، زخم مثل سیر و سرکه می‌جوشد. چقدر عمیقِ شکسته‌، اما استوارِ زن همسایه را می‌فهمد. پیش خودش می‌گوید چه طاقتی دارد. خیره به قدم‌های مادر شهید، یاد پیاده‌روی اربعین سال گذشته توی چشم‌هایش برق می‌زند. به بین‌الحرمین که رسیده بود، نفس‌به‌نفس طواف شده بود. دست می‌سایید، قلب می‌سایید. جان می‌سایید. سال‌های فراق را می‌سایید. اشک می‌شد. شوق می‌شد. اصلاً فرسنگ‌ها راه را هَروله آمده بود. موکب‌ها برای او نشانه‌های اکرام بود، نشانه‌های زیارتی که سال‌ها در دل پروانده و حالا به مراد رسیده بود. مگر می‌شود مراد و مرید را و طالب و مطلوب را از هم جدا کرد؟
 چشم‌های پیرزن، حالا به مطلوب رسیده. قدر عافیت دانسته، تنیده در گلدسته‌های ماه، برای فرزندهای وطن دعا می‌کنند، هم آن‌ها که پیچیده در شولای خون شده و برگشتند و هم آن‌ها که گمنام‌تر از مزارهای بی‌نشان، رد نگاه مادران را جست‌وجو می‌کند.
 
*فاطمه نیازی
 
انتهای پیام/

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: