اخبارجديد
پربیننده ترین

با عجله از خونه دویدم بیرون. می دونستم اگه ندوم، باید یه ربع منتظر اتوبوس بعدی وایسم و اون طوری خیلی دیرم میشه. به محض رسیدن به ایستگاه، اتوبوس رسید و با عجله سوار اتوبوس شدم.

کد خبر: ۱۱۰۱۷
تاریخ انتشار: شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۳ ساعت ۱۴:۱۹

به گزارش بیان روز به نقل از شهدای گمنام،با عجله از خونه دویدم بیرون. می دونستم اگه ندوم، باید یه ربع منتظر اتوبوس بعدی وایسم و اون طوری خیلی دیرم میشه. به محض رسیدن به ایستگاه، اتوبوس رسید و با عجله سوار اتوبوس شدم. روی صندلی نشستم و شروع کردم به نفس نفس زدن! به ایستگاه اول نرسیده بودیم که یک لحظه حواسم رفت به گوشیم. دستامو گذاشتم رو دوتا جیبام و … در کمال تعجب و حیرت دیدم گوشیم تو جیبم نیست! اطرافمو روی صندلی گشتم ولی نبود!

 

تو یه لحظه یخ کردم! یه ماه بیشتر نبود خریده بودمش و هزینه شو به سختی تهیه کرده بودم. تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که در جا از اتوبوس پیاده شم. هی تو ذهنم مرور می کردم که من گوشی رو از خونه برداشتم اومدم بیرون یا نه! تا خونه راهی نبود. به خودم دلداری دادم که گوشی رو خونه جا گذاشتم. با عجله خودمو به خونه رسوندم.

 

شروع کردم به گشتن اتاقم. همه جا رو ریختم بیرون. گشتم و گشتم ولی خبری نبود! وقتی از موندنش تو خونه کاملا" ناامید شدم، انگار پاهام دیگه حس نداشت و نشستم زمین! قیمتش نزدیک یه تومن بود و باور کردن اینکه گم شده سخت!

 

همین جور تو دلم خودمو سرزنش می کردم که چرا اینقدر با عجله از خونه بیرون اومدم؟! چرا حواسم نبوده و اگه گم شده کجا افتاده؟! و …

 

سریع از جام بلند شدم. گفتم برم اول دم ایستگاهو بگردم بعد اگه رو زمین نبود، با تاکسی سریع برم خودمو به پایانه برسونم شاید تو همون اتوبوس افتاده باشه. به سرعت مسیرمو تا ایستگاه اتوبوس اومدم و با دقت نگاه کردم. نبود! سوار یه تاکسی شدم و بهش گفتم تند بره تا زودتر از اون اتوبوس به پایانه برسیم. فکر اینکه این گوشی در عرض پنج دقیقه چی شد داشت مغزمو می خورد!

 

یه ربع نشد که به پایانه رسیدم. درست پشت سر من هم اتوبوس اون خط رسید. عرق کرده بودم و رنگم مثل گچ سفید شده بود! دویدم طرف اتوبوس و از راننده پرسیدم: آقا کسی به شما یه گوشی تحویل نداده؟ راننده که از دیدن چهره من جا خورده بود، با ناراحتی پرسید: گوشیتو گم کردی؟! نه! کسی به من چیزی نداده. برو اتوبوسو با دقت بگرد. از اتوبوس اومدم بالا و با ناامیدی زیر همه صندلی ها رو نگاه کردم. بعید بود. مگه میشد گوشی به اون بزرگی بیفته زمین و هیچ کس نبینه!

 

از راننده تشکر کردم و آهسته از پله های اتوبوس اومدم پائین. یه دفعه چشمم به مسئول خط افتاد که همون جا نزدیک اتوبوس وایساده بود و ما رو نگاه می کرد. رفتم پیشش و بهش گفتم: آقا من گوشیمو احتمالا" تو اتوبوس انداختم. کسی به شما چیزی نداده؟!... اونم که پریشانی منو دید، آروم گفت: نه ! ولی شما یه شماره تماس به ما بده. اگه کسی چیزی آورد اینجا، بهتون خبر میدیم.

 

شماره خونه رو دادم و تشکر کردم و اومدم این طرف خیابون. فکر ناامید شدن از پیدا شدنشو نمی تونستم بکنم. با خودم گفتم برگردم کلانتری محله خبر بدم شاید بشه کاری کرد. سوار تاکسی شدم و به طرف خونه حرکت کردم. تو مسیر یه جا ریسه کشی کرده بودن و با صدای مداحی قشنگی، شربت و شیرینی میدادن. یه لحظه دلم خیلی گرفت و سوخت. با حسرت به شادی مردمی نگاه کردم که می اومدن و شربت و شیرینی می گرفتن. شب عید غدیر بود. یادم افتاد که دیشب با چه ذوق و شوقی برای دوستا و همکارام روی اسکناس های نوی هزار تومنی تبریک عید نوشته بودم تا بهشون بدم. بالاخره اطرافیان، روزعید غدیر، از سیدا انتظار عیدی دارن ولی… این گم شدن گوشی چنان به همم ریخت که هیچی از حس خوب شب عید نفهمیدم! غیر از توسل به امیرالمؤمنین و…

 

از همون اول که گوشی رو گرفتم و راه انداختم، عکس شهید ابراهیم هادی رو انداختم رو صفحه.  دلم خیلی گرفته بود و به عکس شهید هادی فکر می کردم. حس می کردم دلم براش خیلی تنگ شده…

 

از خونه چند بار به گوشی زنگ زده بودم. خاموش بود. دیگه داشت کم کم باورم میشد که یکی گوشیمو برداشته و خاموشش کرده. شایدم سیم کارتشو درآورده… هزار جور فکرداشت تو سرم رژه می رفت. افتاده؟!... کسی برش داشته؟!…

 

بعد یه نیم ساعت رسیدم کلانتری. وارد کلانتری شدم. بچه های نیروی انتظامی مثل بانک، پشت چند تا باجه نشسته بودن. رفتم نشستم جلوی باجه اول و سلام کردم. آقای پلیسی که اون پشت نشسته بود، جوابمو داد و پرسید: کارتون چیه؟  درحالیکه استیصال از سر و روم می بارید، با صدایی آهسته گفتم : ببخشید من صبح از خونه اومدم بیرون و سوارتوبوس شدم. به پنج دقیقه نرسید که دیدم گوشیم نیست! آقای پلیس با تعجب نگاهم کرد و پرسید: یعنی چی؟ ازتون دزدیدن؟ … من که همین طور هاج و واج  بودم، سرمو تکون دادم و گفتم: نمی دونم! نه! آخه من جای خاصی نرفتم ولی گوشی منم کوچیک نبوده که افتاده باشه و من صداشو نشنیده باشم! نمیدونم اومدم بپرسم بخوام پیداش کنم چی کار کنم آقا؟

 

آقای پلیس یه کم فکر کرد و گفت باید برید شماره سریال گوشیتونو بدید دادسرا براتون پیگیری کنن. گوشی هرجا روشن بشه، مطلع میشن و بهتون خبر میدن. اگرم میخواید همین جا اعلام سرقت کنید.

 

من که واقعا" هرچی فکر می کردم، تصور هم نمی کردم که گوشی رو دزدیده باشن، با تردید گفتم: نه…سرقت که نه!  باشه میرم برای همون ردیابی… و تشکر کردم و بیرون اومدم.

 

ناراحت بودم و به محل کارم هیچ اطلاعی نداده بودم. راه افتادم برم محل کار. یه دفعه با خودم گفتم نکنه گوشی دست دزد افتاده باشه! و تصمیم گرفتم برم سیم کارتمو بسوزونم که ازش سوء استفاده نشه.

 

اول رفتم دفتر امور مشترکین و سیم کارتمو در کمال ناراحتی سوزوندم و سیم کارت جدید گرفتم که مسئول امورمشترکین گفت ده دقیقه دیگه فعال میشه. برای اینکه کارم لنگ نمونه یه گوشی قدیمی داشتم که با خودم آورده بودم. چون دفعه دوم که از خونه اومدم بیرون، فکرشو می کردم که اگه دیدم گوشی رو خاموش کردن احتمال اینکه کسی برش داشته باشه هست. وقتی به بقالی های دم ایستگاه اتوبوس ومحل پیاده شدنم هم رفتم و دیدم که کسی چیزی تحویل نداده، گفتم دیگه این گوشی به هرحال الان دست یکیه که معلوم نیست آدم خوبیه یا بد… الله اعلم!

 

سیم کارتو که تحویل گرفتم رفتم دادسرا و بعد نوشتن یه عریضه، رفتم شورای حل اختلاف برای مراحل پیگیری گوشی. می ترسیدم گوشی دست یه آدم ناجور افتاده باشه و ببردش واسه فروختن و … برای همین زود اقدام کردم. کارم تو شورای حل اختلاف دو ساعتی طول کشید. تا شرح وقایع ثبت بشه و قاضی نامه های پیگیری رو امضا کنه و … هزار جور کاغذ بازی دیگه!...  بعد از این مراحل نامه هایی به شرکت های مختلف تلفن همراه زده شد که باید می بردم می دادم تا اگه گوشیم روشن شد و سیم کارتی داخلش انداخته شد، سریعا" پیگیری بشه و تحویل مراجع قانونی داده بشه.

 

کارم دیر شده بود! ته دلم به این نامه ها خیلی امیدی نداشتم ولی می خواستم تلاشمو کرده باشم. تصمیم گرفتم برم سر کار و بعد از تعطیلی عیدغدیر، نامه ها رو برای اون شرکت ها ببرم.

 

راه افتادم به طرف محل کارم. وقتی رسیدم و به همکارام گفتم چی شده، یکیشون با جدیت گفت: تو همون موقع که تو اتوبوس دیدی گوشیت نیست، باید مچ بغل دستیت رو می گرفتی و می گفتی" دزد… دزد… گوشیمو دزدیدن! "

 

من که از حرفای اون جا خورده بودم، با پریشانی گفتم: من اول از همه به حواس پرتی خودم شک کردم و بعدم گفتم گم شده. چرا باید بیخودی مردمو به چشم دزد نگاه کنم؟! من اصلا" این فکرو نکردم. همکارم قیافه حق به جانبی گرفت و گفت: مگه نمیگی گوشیت روشن بوده ولی الان خاموشه؟ خب دیگه ، یعنی طرف برای اینکه ردیابی نشه، سریع سیم کارتتو درآورده. ازت دزدیدن. من شک ندارم! اینا رو گفت و رفت ولی من اصلا" چنین حسی نداشتم. با اینکه همه می گفتن دیگه فکرشو نکن. اون گوشی دیگه برنمی گرده ولی یه حس روشنی ته دلم می گفت من این گوشی رو پیدا می کنم ... به نیت حضرت علی و شب عیدغدیر، چند تا ذکر"یا علی مدد"نذر کردم و بعدم سپردم به شهدا… نذرکردم اگه پیدا بشه مزار 40 تا شهید گمنامو بشورم… نمیدونستم چی میشه و حکمتش چیه و سردرگم بودم…

 

قبل از تموم شدن ساعت کاری شروع کردم به دادن اسکناس های عیدی. یکی دیگه از همکارام خیلی خوشحال شد و بغلم کرد و بوسید و تبریک گفت و با شور و شوق خاصی گفت: بابا تو چرا دیگه با این حالت؟! فکر نمی کردیم وسط این درگیری ذهنیت، یادت باشه عیدی هم بدی. الحق که سیدی و بزرگوار! منم لبخندی زدم و گفتم: لطف داری. اینا رو دیشب براتون آماده کرده بودم . عیدتون مبارک. دعا کنید پیدا بشه…

 

غروب که برگشتم خونه، مادرم پرسید: خبری نشد؟ منم که حال چندان خوبی نداشتم، با دلتنگی گفتم نه و اومدم تو اتاقم. نزدیک اذان مغرب بود و شب عید غدیر. وضو گرفتم و چادرمو سرم کردم و اومدم نشستم پای سجاده. همین طور به اتفاقای امروز فکر می کردم و همه چیزو دوره می کردم. نگاهی به عکس شهید همت انداختم که توی قاب روی دیوار روبروم بود وداشت بهم لبخند میزد.… بهش خیره شدم و دلم شکست! بهش گفتم یعنی اگه کسی برش داشته باشه، از عکس شهید ابراهیم هادی که روی گوشیمه خجالت نمیکشه حاجی؟!  دلش میاد این گوشی رو…؟! بقیه حرفمو خوردم… و تو دلم گفتم: نه! شهدا! سپردم دست خودتون. شما می دونید من با همین گوشی چقدر برای ایستگاه صلواتی مزار شهدا زنگ زدم و پیگیری کردم. شهدا! من خادم شمام. شما نمیذارید دست نااهل بیفته …و اشک از چشمام جاری شد.

 

اذانو که گفت سرمو به سجده گذاشتم و شروع کردم به دعا کردن. دلم از یه چیز خیلی گرفته بود. اینکه شب عیدغدیر بود و همه دوستا و آشناها وفامیل داشتن تند و تند بهم پیامک میدادن اما چون من مخاطبا رو تو گوشی قبلیم ذخیره نکرده بودم نه کسی رو می شناختم نه می تونستم به کسی پیام تبریک بدم. همیشه این جور مواقع یه شعر یا جمله قشنگ می نوشتم برای همه می فرستادم اما الان…!

 

بعد نماز یکی از دوستام که شماره شو حفظ نبودم بهم پیامک داد. جواب دادم: شما؟ دوستم که تعجب کرده بود، جواب داد: منو نمیشناسی؟! منم مجبور شدم جریان گم شدن گوشی و سوزوندن سیم کارت و از بین رفتن مخاطبای گوشیمو براش توضیح بدم. اون که خیلی ناراحت شده بود، کلی برام دعا کرد و برام نوشت: مال حلال گم نمیشه. ناراحت نباش. با اینکه کمی ناامید بودم ولی حرفاش دلگرم و آرومم کرد.

 

اون شب خوابیدم و فرداش روز عید غدیر مهمون داشتیم. چون سید بودیم فامیل می اومدن دیدن ما و همیشه عیدغدیر سرمون شلوغ میشد. از صبح ذکر "یا علی مدد" از زبونم نمی افتاد و تو همون شلوغی های برو و بیای مهمونی، فکر گوشی باهام بود.

 

نزدیک غروب که شد مهمونا رفتن و بعد از جمع و جور کردن خونه، رفتم تو اتاقم و نامه پیگیری گوشی رو با ناراحتی از تو کیفم برداشتم و نگاه کردم. داشتم فکر می کردم که من باید چند روز وقت بذارم برم دنبال این نامه ها و … تو این فکرا بودم که گوشی قدیمی ام زنگ خورد.

 

اومدم گوشیمو برداشتم، دیدم چهار بار زنگ خورده. همون دوستم بود که دیشب جریان گم شدن گوشی رو فقط به اون گفته بودم. باهاش تو مزار شهدا آشنا شده بودم و از اون موقع با هم خیلی دوست شده بودیم. آدم مخلص و عاشقی بود و ارادت خاصی به شهدا داشت. خیلی از پنج شنبه ها قرار میذاشتیم و تو مزار شهدا همدیگه رو میدیدیم. اون خونش همون طرفا بود ولی من از بالای شهر می اومدم.

 

خیلی تعجب کردم و گوشی رو برداشتم و جواب دادم. دیدم با عجله سلام کرد و پرسید: تو کجا گوشیتو گم کرده بودی؟ زود بگو…! من که همین طور متحیر بودم، آهسته گفتم تو همین محل خودمون! چطور مگه؟! یه دفعه دیدم لحن صداش عوض شد و گفت: فکر کنم بخوام یه خبر خوش بهت بدم… من که نمیدونستم دوستم چی داره میگه، با تعجب پرسیدم: چی؟!

 

دوستم با ذوق گفت: یه خانومه بهم زنگ زد، گفت تو محل شما یه گوشی پیدا کرده. گشته از تو گوشیت شماره منو پیدا کرده به من زنگ زده. حالا گفته نشونی بدم تا گوشی رو اگه درسته بهم بده…

 

نمی دونستم چه حالی دارم! باورم نمیشد دوستم داره چی میگه. اون دوست من … از اون سر شهر…تنها کسی که بهش گفته بودم جریان گم شدن گوشی رو… حالا به اون زنگ زده بودن و… صدای اذان مغرب بلند شد… الله اکبر الله اکبر…

 

همین طور تو فکر بودم و حواسم به صدای دوستم نبود که یکدفعه با صدای اون به خودم اومدم … کجایی دختر؟ نشونی های گوشیتو بده، بهش بدم… هاج و واج رنگ و مدل گوشی رو گفتم ومی خواستم قطع کنم که یکدفعه با صدای بلند گفتم: صبرکن! به خانومه بگو اگه بتونه صفحه گوشیمو باز کنه عکس شهید ابراهیم هادی، روی صفحه س. اینم یه نشونه … و خداحافظی کردیم.

 

صدای اذان می اومد و من با حالی عجیب تو اتاق قدم می زدم. به پنج دقیقه نرسید که دوستم زنگ زد. باعجله گوشی رو جواب دادم و سلام کردم. دوستم جواب سلاممو داد و با صدایی سرشار از خوشحالی و ذوق پشت تلفن گفت: مژده بده. خانومه گفت که نشونه هاش درسته. بیایید گوشی رو بگیرید. نمیدونی وقتی بهش گفتم عکس شهید هادی روی گوشیته، چطور لحنش عوض شد! و با اشتیاق بیشتری گفت که بیایم من که دیدم جواب ندادی، خودم باهاش قرار گذاشتم و الان نزدیک خونتونم. خودم برم گوشیتو بگیرم؟ … من که هنوز باورم نمیشد چه اتفاقی افتاده و هاج و واج بودم، یه کم فکر کردم و گفتم: نه تو چرا؟ البته حالا که اومدی بیا بهت یه مژدگانی بدم و ببینمت ولی خودت نرو. بیا دم مسجد اصلی محل ما وایسا تا منم بیام با هم بریم.

 

نفهمیدم چه جوری لباس پوشیدم و از در دویدم بیرون. سر راهم دو تا جعبه شیرینی گرفتم و اومدم دم  مسجد وایسادم. دوستم که اومد، نشستم تو ماشینش و با هم رفتیم آدرسو پیدا کردیم. وقتی رسیدیم، همین طور به در خونه خیره شدم و از دوستم پرسیدم: اینه؟ .. و با ناباوری پیاده شدم و جعبه شیرینی رو هم برداشتم و رفتیم دم در و زنگ زدیم.

 

به دوستم نگاهی کردم و منتظر شدیم. در باز شد و پسربچه ای 13 -14 ساله اومد دم در و با ذوق سلام کرد. هنوز جواب سلامشو نداده بودم که با اشتیاقی خاص گفت:خانوم من گوشی رو پیدا کردم. تو راه مدرسه. سریع آوردم دادم به مامانم. خانوم! کنار پیاده رو افتاده بود. اول خواستم ببرم بدم سوپر سر کوچه ولی گفتم بیارم بدم مامانم، شما رو راحت تر پیدا میکنه.

من از وقتی با دوستم تو مسیر خونه اون خانوم بودیم و بهم خبر پیدا شدن گوشی رو داده بودن، دلم آروم شده بود. فقط دلم می خواست ببینم که اون کسایی که گوشیمو پیدا کردن و دنبال صاحبش گشتن، کی هستن! اون پسر نوجوون که حرف می زد من به خیلی چیزا فکر می کردم... به اینکه اون نوجوون میتونست مثل بعضی از بچه های نسل جدید که خیلی به گوشی و سردرآوردن از اون علاقه دارن، حداقل دلش بخواد اونو برای خودش داشته باشه یا ببینه توش چه خبره ... یا حداقل وقتی با خودش برده مدرسه و تا ظهر که میاره خونه با دوستاش روشنش بکنن و بخوان ازش سر دربیارن. اما اون نوجوون با امانت داری، حتی گوشی رو که در اثر زمین خوردن خاموش شده بوده، روشنش نکرده بود و فقط برای پیدا کردن صاحبش آورده بود تحویل خانواده اش داده بود و این برای من هم خیلی قشنگ بود و باارزش و هم یه نشونه.

یه نشونه قشنگ از این که خیلی از بچه های نسل امروز همچنان مردانگی و خلوص رو از نسل انقلاب و جنگ به ارث برده اند. اینکه نسل جدید هم میتونن پیرو خوبی برای راه شهید همت ها و شهید هادی ها باشن... و مثل اونها که مال دنیا و مادیات و زندگی دنیایی وسوسه شون نکرد و با همه وجود از زندگی و خانواده و درس و کار و همه چیزشون گذشتن، میتونن اگر ایمان داشته باشن و به قول معروف نون حلال خورده باشن، از مادیات بگذرن.

وقتی اون نوجوون حرفاش تموم شد، با لبخندی از صمیم قلب ازش پرسیدم: اسم شما چیه؟ ... و اون با خنده ای بر لب جواب داد: علی. اسمش دلمو لرزوند... اشک تو چشمام حلقه زد و زیر لب گفتم: یا علی (ع)!... و بغضمو خوردم و خندیدم و گفتم: علی آقا! میدونی تو این روز عید غدیر چه عیدی ای به من دادی؟! میدونی چه کار مهمی کردی؟! من این دو روزه خیلی استرس کشیدم و خیلی ناراحت بودم. میدونی با این امانت داریت چه کار بزرگی برای من کردی؟! ایشالله زیر سایه حضرت علی همیشه موفق باشی...

بعد از این مادر و پدر علی اومدن دم در. گوشی تو دست اون خانوم بود و سلام و علیک گرمی کرد و شروع کرد توضیح دادن.

 

چادر سفیدش رو سرش کشید و با لبخند و گشاده رویی گفت: پسرم صبح تو راه مدرسه این گوشی رو پیدا کرد. آورد داد به من و گفت پیداش کرده. گوشی انگار زمین خورده بوده و خاموش شده بود. بعدازظهرکه آوردش، من روشنش کردم و منتظر موندم که صاحبش زنگ بزنه. تا شب روشن نگهش داشتم بعد چون گوشیتون قفل داشت و نمی تونستم باهاش تماس بگیرم، سیم کارتتونو با اجازه درآوردم و به چند تا از آخرین تماساتون زنگ زدم. چند نفر جواب ندادن. آخرش این دوستتون جواب داد… و بعد گوشی رو گرفت طرفم و گفت بفرمائید. صحیح و سالم خدمت شما.

 

… چقدر خوشحال بودم که به لطف خدا این گوشی دست خانواده به این خوبی افتاده. صداقتشون آدمو تحت تأثیر قرار میداد. وقتی گوشی رو گرفتم، پدر علی بهم گفت: خانوم! نگاه کن یه چک بکنید. به حافظه اش دستم نخورده....! ببینید مال خودتونه؟!

... روشنش کردم و صفحه شو باز کردم. خودش بود. با باز شدن صفحه گوشی، عکس شهید ابراهیم هادی روی صفحه مثل ماهی می درخشید. نگاهم می کرد و بهم لبخند میزد. نمیتونستم تو ذهنم جمع کنم که این هدیه و عیدی رو از مولا گرفتم یا از شهدا!  اشک تو چشمام جمع شد. صداقت اون خانواده و مخصوصا" اون نوجوون خیلی تحت تأثیرم قرار داده بود و همین طور اتفاقایی که پشت سرهم چیده شده بود... اون همه دوندگی و نگرانی...! فکر کردم به اینکه این دوست من اصلا" تماسای غریبه رو جواب نمیده ولی اون شب خدا به دلش انداخته بود که جواب بده... و جالب تر اینکه تنها کسی که تو دوستام جریان گم شدن گوشی رو بهش گفته این دوستم بود که به برکت دستش که اعتقاد داشتم به خاطر ارادتش و اتصالش به شهداست، سبب این خیر شده بود.  

 

از همه شون به خصوص از علی خیلی تشکر کردم و شیرینی رو با خوشحالی به اونها دادم و خداحافظی کردیم و با دوستم سوار ماشینش شدیم و اومدیم. اینقدر اتفاقای زیبا چیده شده بود که هر دویمان حال خاصی داشتیم. توی راه به دوستم گفتم نظرت چیه که واسه علی برای تشویقش یه هدیه بخرم؟ و دوستم لبخندی زد و سری به علامت تأیید تکون داد و جواب داد: خیلی خوبه. عالیه. حتما" این کارو بکن. نماز نخونده بودیم. به مسجد که رسیدیم، دوستم گفت بریم نماز؟ با لبخند جواب دادم: بریم. الان نماز چقدر میچسبه …! قبل از پیاده شدن هم آخرین عیدی رو که یه جعبه شیرینی برای دوستم گرفته بودم رو بهش دادم و پیاده شدیم.

 

هر دو وضو داشتیم. وارد مسجد که شدیم نماز جماعت تموم شده بود و صدای دعای توسل تو فضا پیچیده بود … یا امیر المؤمنین… یا علی بن ابیطالب… یا حجه الله علی خلقه… یا سیدنا و مولانا … انا توجهنا واستشفعنا و توسلنا بک الی الله…

مطالب مرتبط:
برچسب ها: شهدا عید غدیر عیدی 
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: